به ياد بهار 89 و ابن وقتي هاي رشت و خداحافظي اي كه مرا چهار پاره كرد.... 31 خرداد 89
آسمان دلم كمي شرجي ست
من هوايي رفتن از شهرت
خشكي رشت همچنان برجاست
آسمان بغض كرده از قهرت
به گمانم كه راست مي گفتي
از تو نه! از خودم طلبكارم
لحظه هايي كه در تو گم كردم.
بهترست از تو دست بردارم!
از تو و ژست خوب بودنهات
اين همه كشته مرده ي بدبخت
اين كه شايد يكي از آنهايم
خسته ام
مي روم
اگرچه سخت!
اتوبوسي كه مي برد من را،
خط جاده كه خط پايان است
نفسم تنگ مي شود بينِ
خاطراتي كه رشتْ باران است
رفتن از جاده هاي بغض آلود
در سكوتي كه از سر اجبار...
و تو سوء تفاهمي بغرنج
كه دچار من است و من ناچار
كه تو را حل كنم در اين شرجي!
حالا ديگه به يقين رسيدم كه حال و هواي شاعر به شعرهاش سرايت مي كنه! حتي اگه دروغ گوي خيلي خوبي باشه! چه برسه به اينكه دروغ گوي خوبي هم نباشه و هر بار سر به هم بافتن يه دروغ خيلي خيلي كوچولو مشتش باز بشه و مي دونيد كه ! دل هركس به اندازه ي مُشتشه!
بد هم نيست! از صداقتم ضرر نكردم حتي صداقت هاي بچه گانه م.
سالها هر بار كه دل شكسته و دل گرفته به سراغ حافظ رفتم گفت: اين كه پيرانه سرم صحبت يوسف بنواخت/ اجر صبري ست كه در كلبه ي احزان كردم..... و آرامش اين روزها اجر صبر كلبه ي احزان باشه شايد....
اين شعر براي كسي ست كه آن زماني كه به بودنش نياز داشتم بود، برعكس همه ي آنهايي كه وقتي مي خواهمشان نيستند گرچه الان ديگر نيست و چقدر همه چيز زود اتفاق افتاد.... 5 تير 89
از گرد سال هاي پريشان رسيده ام
بعد از هزار سخت،به آسان رسيده ام
از اجر صبر و كلبه ي احزان شنيده اي
از كم گذشته تا به فراوان رسيده ام
باران شدن كنار تو يك اتفاق نيست
وقتي كه ابري ام و به گيلان رسيده ام
من دست پاچه مي شوم از سيبْ خنده هات
حوايي ام كه تازه به دوران رسيده ام
پرسيدم از خدا كه چرا آفريدي ام
در پاسخ سوال به يك "آن" رسيده ام
"يك باره آفريده شدن در نگاه تو"
شايد به راز خلقت انسان رسيده ام
*
اين حرف ها نشان تب تند عاشقي ست
از تب گذشته كار و به هذيان رسيده ام!